السيد الخميني
65
ديوان امام ( فارسى )
سرّ جان با كه گويم راز دل را كس مرا همراز نيست * از چه جويم سِرّ جان را در به رويم باز نيست ناز كُن تا مىتوانى ، غمزه كُن تا مىشود * دردمندى را نديدم عاشق اين ناز نيست حلقهء صوفى و دير راهبم هرگز مجوى * مرغ بال و بالوپرزده ، با زاغ همپرواز نيست اهل دل عاجز ز گفتار است با اهل خرد * بىزبان با بيدلان ، هرگز سخنپرداز نيست سر بده در راه جانان ، جان به كف سرباز باش * آنكه سر در كوى دلبر نفكند ، سرباز نيست عشق جانان ، ريشه دارد در دل از روز الَست * عشق را انجام نَبْوَد ، چون ورا آغاز نيست اين پريشان حالى از جام « بلى » نوشيدهام * اين « بلى » تا وصل دلبر ، بىبلا دمساز نيست